دوستان خوبم
این وبلاگ بعد از مدت حدوداً یک سال فعالیت به دلیل اقامت در دبی و حل مشکلی که به دلیلش وبلاگ ایجاد کرده بودم تعطیل اعلام می شود.
از همه دوستان خوبم که در این مدت من رو تنها نگذاشتند بسیار متشکرم.
خداحافظ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
مرا ببخش
دوستان خوبم
این وبلاگ بعد از مدت حدوداً یک سال فعالیت به دلیل اقامت در دبی و حل مشکلی که به دلیلش وبلاگ ایجاد کرده بودم تعطیل اعلام می شود.
از همه دوستان خوبم که در این مدت من رو تنها نگذاشتند بسیار متشکرم.
خداحافظ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
امیدوارم حال همه شما خوب باشه و تابستون رو به خوبی بگذرونید. امروز بعد از مدت زیادی اومدم تا آخرین نوشته هام رو بنویسم .
تا چند روز دیگه به طور کامل از ایران خارج میشیم و باید زندگی جدیدی رو با تمام مشکلاتش بگذرونیم.
این اواخر با راهنمایی های دنی عزیزم مشکلاتم خیلی کمتر شده و آرامشی نسبی بدست اوردم. یاد گرفتم به خودم متکی باشم و خودم محور زندگیم رو به دست بگیرم.
از این بابت خیلی خوشحالم که من با تمام وجود دنی رو درک کردم فهمیدمش و با تمام وجودم حسش کردم. دیگه احساسم اینه که گناهام بخشده شدن و الان راحت راحتم. دنی این مدت خیلی تحت فشاره براش دعا می کنم که اون هم به مشکلاتش مسلط بشه.
اون کسی که به وجودم آرامش داد دنی بود گرچه هیچگاه سعی نکرد خودش را در جایگاه عالی که داره بشناسه باور کنه و همیشه شاد باشه. ولی من، هم شناختمش هم باورش دارم و شادم به شادیش.
برای همه شما بهترین ها رو آرزو می کنم.
رضا روشن
دلم نمی خواد هیچکس بره. دلم می خواست بمونه و به من و خیلی ها که هیچکس نیستن دل خوشی بده. ![]()
پوریای مهربون طبق گفته ی خودش خیلی وقت بود که به من سر نزده چون .... خوب راست میگه .
ولی وقتی خیلی ها از من خوششون نمیاد برای چی بنویسم؟ وقتی خیلی ها چون من عاشق دنی بودم و هستم بهم حسودی می کنن.
خوش به حال کسی که دنی عاشقش بشه و خوشتر به حال کسی که دنی وقتی ازش ناراحت شد ببخشدش. پس خوش تر به حال من که منو بخشید.![]()
اگه هیچکس بخواد بره منم می رم. چون دیگه دلیلی برای بودن ندارم.
سلام
سال نو مبارک
توی این مدت مسافرت بودم . بابام هم توی دبی خونه خریده. ممکنه از مهرماه ساکن دبی باشیم.
چقدر از مهاجرت و نقل مکان متنفرم. اگر ۲ سال قبل از شهری به شهر دیگه نقل مکان نکرده بودیم . از دنی جدا نمی شدم.
ای کاش وضع مالیمون مثل ۲ سال قبل ضعیف بود و بابام هم ورشکسته بود ولی دنی رو داشتم و همون جا بودم.
تنهایی بد دردیه . دوست ندارم مثل خیلیها الکی بگم هیچ مشکلی نیست و من راحتم.
نه راحت نیستم. حداقل چیزی که از دنی یاد گرفتم این بود که دروغ نگم.
پس چرا نگم از وضع زندگیم از تنهاییم ناراضی ام؟
موقع سال تحویل امسال توی خونه جدیدمون بودیم موقع دعای امسال علاوه بر دعایی که برای سلامتی دنی و خودم و خانواده و ... کردم دعا کردم یا دنی برگرده پیشم . که البته احتمالش کمه. چون وقتی تماس باهاش گرفتم و عید رو تبریک گفتم شنیدم بورسیه دکتراش برای لندن درست شده و تابستون می خواد بره. ولی از خدا خواستم اگه قراره دیگه با هم نباشیم من بتونم چه ایران چه توی دبی یه دوست خوب و با مشخصاتی که می خوام پیدا کنم.
برای همتون آرزوی سلامتی دارم و از اینکه این مدت نبودم امیدوارم منو ببخشید.
رضا روشن
دلتنگم-غصه هایم زیاد شده و از حد مجاز کمی هم آن طرف تر.
تنها تنهای تنها
با تشکر بسیار زیاد از دوست خوبم آریا که من رو به این بازی دعوت کرد و دنی مهربونم که برام اس ام اس زد و امر فرمودند که:(( آریا برای یلدا بازی دعوتت کرده . منتظرش نذار و در یلدا بازی شرکت کن. ولی لطف کن و جملاتت رو با دقت و مؤدبانه بنویس. برای اطلاع بیشتر به خانه هنر مراجعه کن.))
منم که همیشه وظیفه خودم میدونم اطاعت امر کنم توی این بازی شرکت می کنم. می خواستم اعتراف کنم. ( وای که چقدر من بلدم لفظ قلم حرف بزنم) این هم طبق دستور ، جملات ادبی ...
البته من که توی همین وبلاگ تا تونستم اعتراف کردم نیمدونم دیگه چی باید بگم ولی فکر کردم بد نباشه یه سری چیزهایی که کم گفتم رو بگم.
به قول قدیمیها آب که از سر گذشت چه یک وجب چه صد وجب.
من که حسابی بی آبرو شدم این هم روی قبلیها.... (البته این جمله آخر رو جدی نگیرید)
و اما اعترافات:
۱- من در مورد پوزیشنم به دنی دروغ گفته بودم. من V بودم . ولی به خاطر T بودن اون بهش گفتم که B هستم.البته اون موقع خبری از این اصطلاحات نداشتیم.و با یه اصطلاحات دیگه ای اینها رو می شناختیم.
۲- با پسر همسایمون سکس داشتم ولی وقتی دنی مشکوک شد و ازم پرسید جون دنی رو قسم خوردم و گفتم تا حالا با هیچکس سکس نداشتم.
۳- به خاطر اینکه از شر پیمان راحت بشم و اون دیگه خودشو پیش دنی لوس نکنه با پیمان یه معامله ننگین مثل ترکمانچای و ... داشتم و اون معامله ننگین عبارت بود از چند بار رد و بدل نمودن سکس فی مابین من و پیمان.
۴- همیشه آرزو داشتم که حتی برای یک شب هم که شده به مدت طولانی در آغوش دنی لم داده و از خود بیخود شوم . ولی این آرزو هیچ وقت محقق نشد که نشد.
۵- موقعیکه به دلایل زیادی مجبور به ترک دنی شدم کار شب و روزم شده بود گریه و زاری ولی از سر اجبار خیلی باهاش بد رفتاری می کردم. مثلاً موقعیکه اون به دلیل تصادف توی بیمارستان بستری بود و حبیب پسر عموش اومد سراغم و کلی بد و بیراه بارم کرد و گفت که مقصر تویی. من هم فوری با دنی تماس گرفتم و به جای احوالپرسی کلی بد و بیراه تحویلش دادم و موجب دل شکستگی بیش از پیش اون شدم.
خوب اینکه همش شد در مورد دنی. خوب خودم چی؟ خودم رو بیخیال لطفاً....
این مدت به دلیل مشغله بسیار زیاد و سنگینی درسها نمی تونم بیام توی نت. اگر هم بیام هر دفعه ممکنه بیشتر از 10 دقیقه نشه. از دوستان عزیز که برام آف گذاشتن ممنونم و از ایمیلهای محبت آمیزتون تشکر می کنم.
فعلاً .....
به امید سلامت روح و جسم برای همه شما دوستان خوبم
رضا-ر
دنی عزیزم
تولدت مبارک
بیست و هفتم آذرماه تولد دنی مهربانمان را به او ، خانواده محترمش ، دوستان خوبش و همه دوستداران با ارزشش تبریک می گویم.
به امید روزهای بهتر و درخشانتر برای همه به خصوص آقا دنیِ گل.
Happy birthday to you
Happy birthday dear Dani
سلام به همه ی دوستان خوبم
:::::::: آخرین اخبار در مورد دنی ::::::::
دنی مهربان و دوست داشتنی مان وبلاگ نویس زیبا پسر و حرفهایی که به کسی نگفتم . دیروز چهارشنبه صبح تحت عمل جراحی قرار گرفت. و بعد از حدود چهار ، پنج ساعت توانستم صورت زیبایش را ببینم در حالیکه چشمانش بسته بود و به کمک اکسیژن تنفس می کرد. و بدن زیبایش توسط یک گان و یک پتو از چشم نامحرم پوشیده شده بود و در حالیکه می خواستند به اتاقش که به وسائل بخش سی سی یو مجهز بود منتقلش کنند افراد زیادی را دیدم که برایش اشک می ریختند البته خودم هم از این حالت مستثنی نبودم. خانمی را با دخترش دیدم که دلیل مراجعه اش اصلاً ربطی به مسئله دنی نداشت ولی تا آخر پیگیر وضع دنی شد. (البته از لهجه آنها می شد فهمید که ارمنی هستند)
از او پرسیدم : خانم باهاتون آشناست؟ اون گفت نه ولی واقعاً حیفم میاد یه جوون به این رعنایی رو با این وضع ببینم و ....
از یکی از بستگانمان که با دنی دوست خیلی صمیمی است و همیشه در مسائل ریز و درشت زندگی دنی خودش را نخود هر آش می کند سراغ حامد را گرفتم. دوست داشتم بدونم این حامده کیه؟ ولی گویا حامد مراجعه نکرده بود البته تا همین امشب که این مطالب را می نویسم در بین افرادی که میدیدم کسی به اسم حامد وجود نداشت.
مجید هم که مرتباً با موبایل من تماس می گرفت و آمار لحظه به لحظه دنی را ازم می گرفت و برای چند نفر ی که فکر کنم از همکلاسیهای آنها باشند بازگو می کرد.
دنی که تا حدود چهل دقیقه هر کاری می کردند به هوش نیامد البته شک کردم که احتمالاً در اتاق عمل مشکلی حاد برایش ایجاد شده بود چون دیدم که چند تا متخصص و فوق تخصص خودشان را با شتاب به داخل اتاق عمل می رساندند البته من اگر بخواستم می توانستم وارد اتاق عمل شوم چون مادرم رئیس اتاق عمل است. ولی خودم نخواستم چون تحمل این صحنه را نداشتم که دنی مهربان را در این وضع ببینم.
خلاصه اینکه بعد از اینکه به هوش آمد تا حدود نیم ساعت نمی توانست فارسی صحبت کند. و با لحن خسته ای به انگلیسی و اگر اشتباه نکنم فرانسوی صحبت می کرد. این مایع تعجب برای پرسنل و اطرافیان بود. از بین همه فقط افراد خانواده اش و یکی دو تا دکتر می فهمیدند چه می گوید و با او حرف می زدند.
موبایلش را هم که داده بود دست همین فامیل ما مرتب زنگ می خورد و جویای حالش می شدند. و این فامیل نامرد من هم خبر سلامتی دنی رو به افراد پشت گوشی می داد.
اینکه چرا میگم فامیل نامرد چند دلیل داره که در ادامه میگم.
خلاصه اینکه هر کسی می آمد یک بوسه جانانه از صورت قشنگ و مهربون دنی می گرفت و راست یا دروغ اشک می ریخت. ولی سعی می کردند وانمود کنند که نمی خواهند دنی اشکهاشونو ببینه. دنی بیچاره هم اصلاً نمی تونست راحت حرف بزنه و شدیداً درد می کشید.
(یاد قبلاً افتادم اون موقع که من به باد بوسه می گرفتمش و بعضی وقتها اینقدر می بوسیدمش تا صورتش خیس می شد. به شوخی داد می زد و می گفت بسه دیگه تف تفیم کردی. پسره علاف مگه کار و زندگی نداری همش منو ملچ ملوچ می کنی؟)
بعد از مدتی با صدای دردآلود و گرفته ای به حضار گفت:تو رو خدا برید اگه می خاین من خوشحال باشم برین . دوست ندارم کسیو تو زحمت بندازم . خواهش می کنم.اینطوری راحت ترم.
خیلی سعی کردم خودمو کنترل کنم که گریه نکنم . آخه مامانم هم اومده بود و زشت بود ببینه دارم گریه می کنم. در طی این مدت سعی کردم خودمو پشت سر بقیه پنهان کنم که دنی منو نبینه یا کسی مشکوک نشه. یکی از اقوام دنی که پرستار مهربونی بود و اسپیشل نرس ( پرستار مخصوص) دنی بود گفت اینجوری خستش می کنین برید . خیالتون راحت باشه من هستم ....
من هم صبر کردم تا خلوت شود بعد سراغش رفتم در حدود ساعت ۲ بود که به خودم جرأت روبرو شدن با دنی رو دادم و در حینی که این فامیل نامردم رفته بود تا از سوپروایزر یه برگه بگیره و خانم پرستار هم از اتاق خارج شد تا وسیله ای بیاره خودمو نزدیک تختش رسوندم . چشمای قشنگش بسته بودند و خیلی هم خسته. خیلی وسوسه شدم ازش لب بگیرم ولی حیف که نمی شد چون ممکن بود با این کار ناراحت بشه یا راضی نباشه. اول دستشو بوسیدم و بعد آروم صورتش رو بوسیدم و گفتم: سلام .خوبی؟ اون هم چشاشو باز کرد و سرشو به طرفم برگردوند و بعد از چند ثانیه گفت سلام. چرا زحمت کشیدی ؟ راضی نبودم توی زحمت بندازمت.
منم هر کاری کردم فایده نداشت جلوی اشکامو نتونستم بگیرم. در حالیکه صورتم رو گذاشتم روی دستش اشک می ریختم.
اون گفت : رضا هستی. مگه نه؟
گفتم : آره فدات بشم .
بعد گفت: خیلی عوض شدی. خوبی؟
در همین حین دوست دنی که گفتم باهام نسبت فامیلی داره و دو سال قبل در بهم زدن رابطه من و دنی نقش به سزایی رو ایفا کرد وارد شد و گفت: ها رضا خوبی؟ فکر کردم رفتی خونه.
بعد به دنی گفت: مهندس همون طوری که خواستی عمل کردم . بعدش توی گوشم گفت: رضا مهندس بدنش بی حسه اصلاً اشکاتو رو دستش احساس نمی کنه. خودتو به زحمت ننداز.
این حرفش خیلی بیشتر بهم فشار عصبی وارد کرد. به سرعت اتاقو ترک کردم و رفتم یه گوشه ای و سیر گریه کردم. بعدش رفتم سراغ مامانم . مامانم گفت: رضا دارم می رم خونه میای؟
گفتم میشه شب پیشش بمونم؟ گفت: هر جور خودت می خواهی.پس من می رم.
رفتم اتاق دنی و نشستم روی صندلی پای تختش . یکمی باهاش صحبت کردم و اون هم از فرشته ای صحبت کرد که دیده بود و باهاش حرف زده بود. اصرار کردم که شبو بمونم و دوباره این فامیل نامرد خودش را قاطی کرد و گفت نه نمی خواد. برو خونه . مهندس ناراحت میشه تو فردا کلاس داری. ( این هم یکی از دلایلی که گفتم نامرد است). بعد هم دنی گفت: نه رضا جان برو خونه تون خودم راحت ترم اگه تنها باشم. خانم .... ( همان پرستار مخصوص) و آقای .... ( فامیل نامرد من) هستند کافیه.
البته الحمدلله دیگه الان مثل ظهر بدنش بی حس نبود یعنی می توانست دست و پایش را حر کت بدهد. ولی خیلی درد داشت. دلم می خواست می فهمیدم چقدر درد را دارد تحمل می کند؟ آرزو کردم حداقل نصف دردش مال من بود تا هم او کمتر درد بکشد و هم من بتوانم درکش کنم.
بالاخره شب را به خانه رفتم و مادرم گفت چی شد مگه نخواستی بمونی؟
گفتم: خواستم ولی پسر عمه جونتون هنوز دست از فتنه انگیزی بر نمی داره.
مامانم گفت: رضا خیلی واسش دعا کردی. نه؟
گفتم: آره. خیلیها بودن که براش دعا کردند چطورمگه؟
گفت: حتماً اینطور بوده. خودمم خیلی دعا کردم. البته خدا هم خیلی دوستش داره چون دوبار داشت اکسپایر می شد.( یعنی دور از جونش .... ) ولی برگشت.
با شنیدن این حرف و تصور اون لحظه که خدای نکرده ... کله ام داغ شد و شوکه شدم. مامانم هم یهو اشک تو چشمش حلقه زد. اون شب دیگه هیچ حرفی نزدیم و من هم به اتاقم رفتم و کلی در دنیای خودم غرق شدم.
درسته همش دست خداست ولی واقعاً فقط یک لحظه است. من که حاضرم اون سالم باشه حتی اگه هیچ وقت دیگه اجازه نده که ببینمش.
امروز پنجشنبه به کلاس نرفتم و رفتم سراغ دنی هنوز درد شدیدی داشت و رئیس دانشگاه علوم پزشکی که فوق تخصص بیهوشی قلب هم هست به همراه چند فوق تخصص قلب و مغز و ... بالای سر دنی بودند و بحث می کردند. و می خواستند دنی را راضی کنند که یک هفته محض احتیاط بستری باشد. ولی دنی که اکثراً در مقابل بقیه گذشت می کرد اینبار افتاده بود روی دنده لج که محاله بمونم. با لبخند دلربایش که دل طرف مقابل را آب می کرد. گفت : اگه نگذاشتین برم فرار می کنم. دکتر ... قول داده بود فقط دو روز بستری باشم . خلاصه هر چی این پیر مرد و پیرزن های خبره در علم پزشکی اصرار کردند نشد که نشد . او گفت با رضایت خودم میرم. انگشت می زنم . این هم که تا الان موندم به خاطر قولی بود که داده بودم وگرنه محال بود شب رو بمونم و ...
از این لحاظ که ممکنه بره و تا مدت زیادی نبینمش دلم بد جوری می سوخت ولی از این سماجت و لج هاش خندم می گرفت. خوب تقصیر همین دکترها بود که قلبش رو دستکاری کردن.اونها هم که دیدند بی فایده است رفتن سراغ بقیه مریضها . رفتم پیش دنی سلام گفتم و بعد از کمی صحبت پرسیدم میشه خبر سلامتیتو توی وبلاگم بذارم. آخه میدونم خیلیها الان چشم انتظار خبر سلامتیت هستند. اون هم گفت باشه. مانعی نداره.
احتمالاً قراره فردا صبح با هلیکوپتر آمبولانس به خونه شون برگرده.
براش از خدای بزرگ سلامتی و طول عمر آرزو می کنم. همینطور برای شما عزیزان.
من هم که فعلاً به خواستم رسیدم اینکه دوباره ببینمش و ببوسمش و اون هم منو ببخشه. پس فعلاً دیگه دلیلی برای ادامه این وبلاگ نمی بینم. امیدوارم بتونم دوباره مطلب بنویسم ولی نه از غم و غصه و ناراحتی بلکه از خوشی و شادی.
با تشکر فراوان - رضا روشن
سلام
یه روز دنی یه سی دی بهم هدیه داد . روش نوشته بود پنجاه سال موسیقی ایران. دنی خیلی به بعضی از ترانه های اون علاقه داشت و مرتب زمزمه شون می کرد.
اون سال ، روز تولد من از دوستم محسن که نوازنده ماهریه خواست تا بعضی از اونها رو بنوازه ، محسن هم قبول کرد و دنی هم به همراه موسیقی اونها رو خیلی زیبا خوند. و در حضور همه گفت :
تقدیم به رضای گلم. (من اون موقع کمی خجالت کشیدم و متاسفانه فرداش کلی ناراحتش کردم که چرا جلوی همه گفتی رضای گلم ؟ ).
هیچ وقت اون جشن تولدم رو نمی تونم فراموش کنم. اون روز یکم دیر اومده بود و من برای اومدنش لحظه شماری می کردم. ولی اون خاطره ای فراموش نشدنی رو برام به جا گذاشت.
مدتی بود که هر وقت به اون سی دی نگاه می کردم خیلی افسرده می شدم ولی دو روزه که همش میذارمش توی دستگاه و گوشش میدم. بعضی از ترانه ها ی اون سی دی رو نوشتم و الان می خوام به دنی تقدیمشون کنم. کسی که همیشه و همیشه عشق منه و خواهد بود.
دل شده یک کاسه ی خون به لبم داغ جنون به کنارم تو بمون مرو با دیگری
اومده دیوونه ی تو به در خونه ی تو مرو با دیگری
یار دگر داری اگر بی خبر ، وای من
تا به لبات بوسه زند بعد از این جای من
چشم و دلم منتظره آه من بی اثره دو تا چشمام به دره که تو پیدا بشی
دل میگه باز گریه کنم زغمت شِکوِه کنم که تو رسوا بشی
من که در این شهر غریب عاشقی بی کسم خونه ی خون اشکِ روون ، شد خدا مونسم
دل شده یک کاسه ی خون به لبم داغ جنون به کنارم تو بمون مرو با دیگری
اومده دیوونه ی تو به در خونه ی تو مرو با دیگری
یار دگر داری اگر بی خبر از وای من تا ز لبات بوسه زند بعد از این جای من
یار دگر داری اگر بی خبر از وای من تا ز لبات بوسه زند بعد از این جای من ( آغاسی)
عععععععععععععععععععععععششششششششششششششششششششششششققققققققققققققققققققققققققققققققق
خاطر خوام میدونم
خاطر خوام دیوونه ام
خاطر خواتم والا به مولا
خاطر خوام حیرونم
خاطر خوام داغونم
خاطر خواتم تکی تو دنیا
برای تو می میرم
به دامت اسیرم
خاطر خوای چشم سیاتم
تو خوبی تو ماهی
فدات شم الهی
خاطر خوای قند لباتم
می خوام دیگه عالم و آدم بدونن
می خوام دیگه تو قصه مردم بخونن
خاطر خواهی رسوایی داره میدونم
خاطر خواهی شیدائی داره میدونم
مال منی جونم
مال منی عمرم
ز بوی تو مستم
به یاد تو هستم
آااااااااااااااااااااااااای
تویی خوب و مهربونم
توی دنیا هم زبونم
الهی بی تو نمونم
قدر تو حالا میدونم
یار یار یار مهربونم
درد درد دردت به جونم ( عهدیه)
الهی من بشم دستمال دستت
فدای اون دو تا چشمای مستت
سر زلف پریشونت بگردم
الهی من به قربونت بگردم
عجب بالا بلایی
عجب شیرین ادایی
دریغ از تو ندارم اگر جونم بخواهی
تو از این کوچه آروم تر گذر کن
دلم را نازنین کم در به در کن
میام تا خونه تون با بی قراری
منو از گوشه ی چشمت نظر کن
قد و بالاتو قربون
ز من رو بر نگردون
بلا گردونتم من
بیا قربونتم من (امیر رسائی)
دددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددنننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننننییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی
عاشق شدم من در زندگانی
بر جان زد آتش عشق نهانی
یک سو غم او یک سو دل من در تار موئی
در این میانه دل می کشاند ما را به سوئی
عاشق شدم من در زندگانی
بر جان زد آتش عشق نهانی
جانم از این عشق بر لب رسیده
اشک نیازم بر رخ چکیده
یک سو غم او یک سو دل من در تارموئی
در این میانه دل می کشاند ما را به سوئی
زین عشق سوزان بی عقل و هوشم
می سوزم از عشق اما خموشم
ای گرمی جان هر جا که بودی بی ما نبودی
هر جا که رفتی من با تو بودم تنها نبودی
یک سو غم او یک سو دل من در تارموئی
در این میانه دل می کشاند ما را به سوئی ( عهدیه)
دددددددوووووووووووسسسسسسسسسسستتتتتتتتتتتتتتت تتتتتتتتتتتتتتتت ددددددددااااااااااااررررررررمممممم
سلام به همه شما دوستان خوبم
عید سعید فطر رو به همه شما عزیزان تبریک می گم.
این مدت حال خوشی نداشتم که بخوام بنویسم. چونکه نمیدونم دیگه باید چیکار کنم که بتونم دنی رو بدست بیارم. با یکی از دوستان وبلاگ نویسم صحبت می کردم و اون گفت شاید دلیل اینکه دنی نمی خواد دوباره تو رو ببینه یا باهات صحبت کنه اینه که تو در موردش توی وبلاگت اینجوری نوشتی و خیلی از چیزای خصوصیشو نوشتی و اون رو اینقدر ناراحت کردی که اگه تا قبل از وبلاگ نویسیت بخواست ببینتت و دوباره بپذیرت با اون حرفا و اون نوشته ها دیگه عمراً نمی خواد. ولی چیکار می تونستم بکنم؟ می خواستم از دوستای هم سرشتم کمک بگیرم که فقط چند نفر قبول کردن و کمی بهم کمک کردن که جا داره ازشون تشکر کنم.
ولی خیلیها اصلاً براشون مهم نبوده که من چه احساسی دارم و چقدر بهم سخت می گذره.
نمیدونم چرا دنی نمی خاد منو ببینه . یا باهام صحبت کنه؟. ولی می دونم هر چی هست زیر سر بعضی از همین وبلاگ نویسهاست که به جای کمک به من طرح دوستی با اون رو ریختن. و نظرش رو نسبت به من بدتر و بدتر کردن. دو سه تا نامه از دنی به فواصل زیاد دریافت کردم که توی آخریش نوشته بود: (( آقا رضا لطف کن و دیگه خودتو خسته نکن و برام ایمیل نفرست چون من هر ایمیلی که از طرف تو باشه رو نخونده پاک می کنم.)) آره حالا که فکر می کنم می بینم اون قدر ها هم که فکر می کردم دنی بخشنده نیست . اگه بود اینقدر سخت ازم انتقام نمی گرفت. شاید هم کار دوستای جدیدشه که اخلاقش رو عوض کردن.
ولی من همیشه و همیشه دوستش دارم و خواهم داشت. و کماکان بهش عشق می ورزم. گرچه الان شاید دنی مال من تنها نباشه ولی مثل قبل روش حساس نیستم . حالا حاظرم دنی با من باشه حتی اگه مال من تنها نباشه. مال من باشه حتی اگه مال صد نفر دیگه هم باشه.
مثل سال قبل توی این روز بازهم براش دعا می کنم که هر جا هست سالم باشه و هر کسی که بهش بدی کنه خیر نبینه . دعا می کنم که دوباره دوستم داشته باشه و اجازه بده که چهره مثل ماهشو ببینم. و صدای قشنگشو بشنوم. اجازه بده که محبتهاشو جبران کنم.
برای همه شما از خدا سلامت آرزو می کنم.برای من هم دعا کنید
رضا